در قایقی کوچک تنهای تنها در آبی بی کران دریا سرگشته وپریشان پیش می رفتم
به کجا ...نمی دانستم
به سمت که ...نمی دانستم
برای چه ... نمی دانستم
فقط می رفتم در این مسیر پر فراز و نشیب که نمی دانم از کجا شروع شد
و تا کجا ادامه داردما هیان زیادی را دیدم و با آنها خو گرفتم
اما افسوس کوسه های شرور بی منطقی و احساس مفرط آنها را بلعید
و من باز پیش رفتم
به هر سو نگاه می کردم هیچ چیز نبود این همه آب بود ومن سرابی بیش نمی دیدم
خود در قایق محقری بودم وچشما نم به دور دستها سفر می کردتا شاید ساحلی یابد
بار ها طوفان حوادث نا جوانمردانه خانه دل را ویران کرد
اما هر بار خورشید جسورانه تر تابید و مقابله کرد
با سرما و گرمای دریا ساختم
با تاریکی و روشنی آن ساختم
چون این را می دانستم که :
"پشت در یا ها شهری است"
پس پیش رفتم ونه به ماهیها ونه به جریان دریا دل نبستم
بار ها از دور جزیره و ساحلی می دیدم اما وقتی نزدیک می شدم خواب و خیالی بیش نبودتا اینکه...
تا اینکه در یا با همه ی ناجوانمردی اش روی خوشش را به من نشان داد
نمی دانستم باز هم یک رویا ست یا نه
نمی دانستم با ید جلوتر بروم یا نه
می تر سیدم دیگر توانم تمام شده بود
می ترسیدم که اینبار هم این ساحل زیبا به کابوسی زشت برایم مبدل گردد
اما نه...
رفتم...بوییدمش... لمسش کردم...
وبا همه ی وجودماحساسش کردم
آغوشی باز برویم گشودو من مشتاق و دیوانه وار به سویش شتافتم
و در آغوش گرمش جای گرفتم
وحال با خود می گویم:
آیا دستهایش برای من همیشه گرم است؟
وآیا آغوشش برای من تکیه گاهی همیشه امن است؟